تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
سرنوشت ننوشت ، گرنوشت بد نوشت اما باور کن سرنوشت را نمی توان از سر نوشت!
کاش میشد با تو بودن را نوشت تا که زیبا را کشم بر هرچه زشت کاش میشد روی این رنگین کمان می نوشتم تا ابد با من بمان
در زندگی بارون نباش که فکر کنن با منت داری خودتو به شیشه میکوبی ، ابر باش که منتظرت باشن که بباری!
شهاب یاد تو در آسمان خاطر من خط زر کشید بیا ، ز غضه تو رنگ من و رنگ شب پرید بیا
جان چه باشد که فدای قدم دوست کنم این متاعیست که هر بی سر و پایی دارد !
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست.
محبت مثل سکه میمونه که اگه بیفته تو قلک قلب نمیشه درش آورد. اگرم بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی!
سکوتی بود بر قلبم که با آن میزدم فریاد اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد
آنگاه که ........... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي کني, به خاطر بياور که ................ زيابيي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است.
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه
براي هزارمين بار پرسيد: تا حالا شده من دل تو را بشكنم؟من هم براي هزارمين بار به او دروغ گفتم : نه! هيچوقت... تا مبادا دلش بشكندگاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم
Monday, December 31, 2007
Thursday, November 1, 2007
عکس خانوادگی4
ندا وشیروان وعرفان پسرهای برادرم رسول
.jpg)
ندا وعماد پسرداییم محمود
.jpg)
ندا در کنار رودخانه زرینه رود در بالای پل وحدت شاهیندژ
عکس خانوادگی3
یک سری از عکسهای ندا دخترم با امیرحسین پسر داییش به مناسبت سا ل روز تولد ندا در ششم آبان سال روز تولد پنج سالگیش
ندا جان تولدت مبارک
این هم یکی از شعرهای که ندا یادگرفته برای استفاده دیگر بچه ها
آمپول
آمپول رنگی هستم به این قشنگی هستم
تو داروخانه هستم تو قوطی ها نشستم
وقتی شما مریضین زمستونا می لرزین
با زدن یک آمپول می شین شاد و شنگول
Wednesday, October 31, 2007
امروز من
امروز اندوهگین ترین روز زندگیم است
شاید اندوهگین از بد بیاری های زمانه
اندوهگین سختی روزگار
اندوهگین از بیکاری
اندوهگین از درک نشدن
اندوهگین از سر خوردگی
اندوهگین از همه چیز بودن ودر عین حال هیچی نبودن
اندوهگینم چون اندوهگینم کرده اند
اندوهگینم کرده اند
کی پدر مادر برادر خواهر
کو غم خواری کو غمداری همه شده اند برایم هند جگر خواری
وای از این زندگی لکنت بار
به هر دری می زنم تخته است
به هر رگی می زنم خونش لخته است
نمی دانم آیا از روزگار است
یا این شانس لنگ من است که شلخته است
.jpg)
.jpg)
Tuesday, October 30, 2007
عكس فاميلي
امروز خانوادگي رفته بوديم روستا خانه پدرم عمو زاده مادرم با زنش هم آمده بودند در چند عكس يادگاري گرفتيم كه مي اينج بذارم
Subscribe to:
Posts (Atom)

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)